X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

داستان واقعی

چهارشنبه 24 تیر‌ماه سال 1388


تو این دنیای نامردیه دختر نابینا بود که یک دوست پسر داشت. دختر دوست پسرشو خیلی دوست داشت. بهش می گفت : اگه من 2 تا چشم داشتم واسه همیشه باهات می موندم.

یک روز یه نفر پیدا شد که چشمهاشو داد به دختر.

دختر وقتی تونست دوست پسرشو ببینه ٬ دید که اونم نابیناست.به پسر گفت دیگه نمی خواهمت ٬ از پیش من برو!

پسر وقتی داشت می رفت لبخند تخی زد با اشک گفت :

مواظب چشمهای من باش.

پایان.

نظرات (1)
با درود
به وبلاگم بیا و (سرگذشت واقعی یک عشق) را از اول بخوان.
بدرود
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)

نام :
پست الکترونیکی :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد